تبليغاتX
سه نقطه ها

سه نقطه ها

نه

 

هر روز که می گذرد بیشتر در من حل می شوی٬
نفوذ می کنی تا عمق جانم ... هر روز که می گذرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

هشت

 

دستم را گذاشته ام زیر چانه ام و با آن یکی دستم موهایم را دور
انگشتم می پیچم و « دوست داشتنم» را تماشا می کنم. زل زده ام
به ش و چشم در چشم یکدیگر را نگاه می کنیم. شیرین است و شیرین
است و شیرین ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

هفت

 

احساس می کنم هزار تکه شده ام.
هر تکه ام نصیب گرگی میشود که
برق دندان های تیزش٬ در تاریکی٬
چشم را می زند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

شش

 

آره٬ راست گفتم. وجود تو خیلی کمکم کرده و بیشتر از اینم
می تونه کمک کنه. اما نمی دونم چرا می خوای که خرابش
کنی. باور نداری. نه من و دوست داشتنم رو و نه خودت رو.
اما من باورت کردم عین واقعیتی برام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

پنج

 

الان دیگه هر چی که  هست رو فقط باید با ۳ تا نقطه ی کوچولو
توضیح داد. انقدر گیجم٬ انقدر منگم که نمی فهمم دور و برم چی
میگذره. خوابم٬ اما در ضمن هشیار هم هستم. این بد ترین حال
ممکنه. متنفر از این حال. فکر کنم وجود تو می تونه کمکم کنه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

چهار

 

چقدر چقدر چقدر دلم برای تو و اون نگاه کردن های دزدکی تنگ شده.
چقدر شیرین بود اون روزها. چقدر شوق زندگی داشتم. چقدر همه چیز
خوب به نظر می رسید. چقدر دلم کوچولو بود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

سه

 

امروز دلم بارون می خواست و رعد و برق و طوفان و یه سقف کوچولو که بشه
زیرش ایستاد و بارون رو از لا به لای موهایی که باد ریختتشون توی صورت و جلوی
چشم ها رو گرفتن تماشا کرد. اما بارون دیروز بارید و گردشمون رو خراب کرد و
امروز من موندم و یه حس بارونی و یه عالمه آفتاب...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

دو

 

نمی دونم دوستت دارم یا نه. نمی دونم وقتی توی چشمام نگاه می کنی
دوستم داری یا نه. می دونم که می تونم دوستت داشته باشم اما نمی دونم
که باید دوستت داشته باشم یا نه.
احساس مادری رو دارم که می خواد حواس بچه ش رو از اسباب بازی پشت
ویترین مغازه پرت کنه. منم انگار می خوام حواس دلم رو پرت کنم که گرفتار نشه.
حس بدِ خوبی دارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

دوباره یک

 

 حوصله ی مهمون و مهمون داری و شلوغی و این صحبت ها رو ندارم.
 دلم یه سیزده به در آروم می خواد. اینم به خاطر اینه که اصولآ من هیچیم
 مثل آدم نیست. خب نیست که نیست!

 فردا دلم نمی خواد برم دانشگاه. دوست دارم دلم آزاد باشه٬ هرجا دلش
 خواست بره. اما خب نمیشه. با برنامه ی مسافرتی که برای اردیبهشت دارم٬
 نمی تونم بی خیال کلاس بشم. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دعا
 کنم کلاسها تشکیل نشه.
 چه ظالمانه ! هنوز شروع نشده من به فکر از زیر کار در رفتنم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت   توسط سه نقطه  | 

پانزده

 

  - بیا بشین اینجا ٬ حرف بزنیم . دلم گرفته ...

 -- خب . به من چه ؟

  - ... آره خب راست میگی . به تو چه !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت   توسط سه نقطه  |